تنهاترین تنها

من دست شسته ام ز غرورم برای تو

افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو

زین روزهای خسته ملولم ، بیا ببین

این دل چگونه می شکند زیر پای تو

گفتی تو هم شکسته دلت مثل ِ من ولی

باور نمی کند دلم این ادعای تو

گفتی صبور باش ، صبورم ولی چه سود

عمری منم و حسرت ِ یک دم وفای تو

می بخشمت برو ، به دلم پشت کن برو

بخشید دل تو را ، بگذشت از خطای تو

یک روز می رسد که ببینی میان ما

یک فاصله هست و چشم تری از جفای تو

شاید دوباره تر شود این گونه ها ز اشک

از حسرت تو ، بغض تو ، شاید جفای تو

یک شب به عشق می رسد دلت آخر ولی

آن شب هنوز می تپد این دل برای تو ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۱ساعت 12:46 توسط افشین|



می خوام رو سنگ قبرم این باشه

 

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

 

قشنگ ترین خاطره ی عمرم

 

غروبی که خیلی دل انگیز شد

 

رو سنگ قبرم بنویس

 

روزی اومد به امید ِ آخر

 

ولی حالا بدرقه ی راهش

 

داغی که موندش رو دل ِ مادر


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ساعت 16:4 توسط افشین|



اگه این رسمه که تنهام بذاری ، باشه برو

اگه تو دوسم نداری ، بی خیال باشه برو

ولی تو بدون که من تو برزخَم دوسِت دارم

حتی تو دروغیم نگفتی دوسِت دارم

باشه برو ولی بدون این دل ِ من خدا داره

آرزو می کنه خوش باشی خدا کنه

منم توی خاطره ها هِی خودمو دار می زنم

با چشمای زخمی و خستم  واست زار می زنم

رفتی و دلم با غم سازگاره

چشمام گریون شده باز به یادت

بگو پس چی شد اون همه احساسات

می خوام بگم تا بشه دل آزاد

من که تو رو می دیدم هر هفته هفت روز

حالا چطور بگم که اون روزا رفته افسوس

آره ، من حتی از خدا گله دارم

یاد همه خاطرات  کافیه که ببارم

فقط اینو بدون توعاشقی ادعا داری

اینو بدون واست کسی نکرد مثل ما کاری

عشق مثل بوی عطره که می پره میره

هر کی میاد یه تیکه از ما میکنه میره

داره منو دیوونه می کنه سکوتت

دلم دیگه مرد ، رو به سقوطه

گفتی اگه با من باشی ، داره کسر شأن

حالا بیا سر خاکم  با یه بسته شمع

قصه ی عشق من و تو  آخه چرا مثل خوابه

دل من خیلی خسته است ، از تو خیلی گله داره

اگه تو اومدی پیشم ، بنویس رو سنگ قبرم

عشقم عاشق بود و مُردش ، بنویس دادی زجرم


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۷ساعت 18:48 توسط افشین|



نمی دانم عشق را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود

بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود

بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود

و بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۵ساعت 13:13 توسط افشین|



چه تلخ می گذرند لحظه ها

آسان می میرند ثانیه ها برای تولد دیگر ثانیه ای

من آرام می گذرم در هر ثانیه بر سایه های غم

اینجا مرگ ِ زمان حادثه ای آشنا نیست

زندگی چنان چون سیگاری می سوزد و می میرد با هر گام

در گذر از ثانیه ها جز خویش به هیچ نمی اندیشم

عمر را چه آسان می فروشیم ما

می بینیم غریبانه

می خندیم خودفریبانه

عاشقی را نیز از کف داده ایم چه آسان

نفس ها را روزی می شمردیم ، اینک روزها را هم گم کرده ایم

تو را من ، میان این همه آشفتگی پیدا کرده بودم

تویی که از جنس عشق ، آموختیَم پرواز را

نگو باورهایم را سپرده ای به فراموشی

گرفتارم مکن میان بازی ِ واژه ها

من به عشق اعتماد را آموختم

اعتمادم را به عشق رها کردم تا پرواز

اینک همه را خاطره می کنی در کتاب ، گوشه ی فراموشی اتاق؟


گرفتارم مکن میان خیل عظیم واژه ها ،
تنهایم
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۵ساعت 18:32 توسط افشین|



به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

 

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

 

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۸ساعت 15:55 توسط افشین|



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند
آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواش تر برو ، من می ترسم
مرد جوان : نه ، اینجوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگی که دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی
مرد جوان : منو محکم بگیر
زن جوان : خوب حالا میشه یواش تر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد ،  یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ، پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۷ساعت 15:11 توسط افشین|



  قانون ِ تو تنهایی ِ من است و تنهایی ِ من قانون ِ عشق!

  عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست!

  چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی

   که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان  پرستاره کنی

 

   و خود در تنهایی و سکوت با چشمان خیس ِ از غرور، پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

   

   و خاموش و بی صدا به شادی ِ ستاره های از تو گشته جدا، دل خوش کنی 


    و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری ...
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ساعت 13:12 توسط افشین|



توی لحظه ی جدایی ، تو چشات نگا می کردم

 

تو گفتی خدانگهدار ، من گفتم دورت بگردم

 

بغض وجودمو گرفت و می چکید دونه ی اشکم

 

دست تکون دادم برا تو ، گفتم خوش بگذره عشقم

 

اما باز خدا می دونه چجوری دَووم آوردم

 

دیدی که وقت جدایی اِسمتم نمی آوردم

 

می دونستم داری میری ، میری که نیای دوباره

 

فقط از خدا می خواستم بارون اشکام نباره

 

تو بدون هر جا که میری چشم به راه تو می مونم

 

آخه باور کن که سخته من بدون تو بمونم

 

حتی یه لحظه نمی شد من به یاد تو نباشم

 

به تو عادت کرده بودم ، حالا مجبورم جدا شم

 

اما از خدا می خوام تا برسی به آرزوهات

 

شده موهام رنگ بختت ، بخت ِ من به رنگ موهات

 

فقط از اینجا که میری یکمی به یاد من باش

 

همه عمرمی مسافر ، تو مواظب خودت باش

 

همه عمرمی مسافر ، ای خدا مواظبش باش

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۳ساعت 13:55 توسط افشین|



از تو با تو شکوه کردم

 

نازنینم درد دلهامو نوشتم

 

شب سحر شد من هنوزم

 

قصه ی دل از تموم لحظه های سرنوشتم

 

می نوشتم ، می نوشتم

 

من تو را بر برگ گلها می نوشتم

 

من تو را بر موج دریا می نوشتم

 

من تو را با این نفسها عاشقونه

 

بر دل غمگین و تنها می نوشتم

 

دونه دونه  نامه هامو پاره کردی

 

تو منو از شهر خود آواره کردی

 

بعد من هرگز نگفتی او کجا رفت

 

از کسی هرگز نپرسیدی چرا رفت

 

رفتم و دیگر ز من نامی نبردی

 

دل به عشق دیگری بی من سپردی

 

بی تو من با عالمی بیگانه بودم

 

هر چه بودم عاشقی دیوانه بودم

 

بعد من با هر که بی من می نشینی

 

آرزو دارم گل شادی نچینی

 

تا که هستی روی خوشبختی نبینی
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۷ساعت 22:43 توسط افشین|




مطالب پيشين
» شکسته دل (از سپیده آماده)
» وصیت نامه
» دل من خدا داره (از مهدی مورگان)
» نمی دانم
» تنهایم
» به چه می خندی تو؟
» داستان عشق واقعی
» قانون عشق
» لحظه ی جدایی (از محمد ابوالحسنی)
» می نوشتم (از لیلا)
Design By : ParsSkin.Com