تنهاترین تنها

باز هم مثل همیشه که تنها میشوم

دیوار اتاق پناهم میدهد …

بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/10ساعت 16:22 توسط افشین|



رفتی با اونی که واسه داشتنت سختی ندید

 

کی مثل من روی دوشش غصه ی تو رو کشید

 

از ته دلم میگم بی معرفت ، خیلی بدی

 

حرفایی که آرزوم بود بشنوم ، به اون زدی

 

حالا من موندم چجوری از خجالتت درآم

 

خنده ای که واسه اون کردی ، تو کی کردی برام

 

واسه من فرصت نداشتی ، چرا دائم پیششی

 

چرا پس دستاتو از دستای اون نمی کشی

 

چرا پس اونو یه لحظه از خاطرت نمی بری

 

این حسودی نیست به قرآن ، خیلی از اون سرتری

 

یا به یاد عشق اون روزا بازم بمون پیشم

 

یا بذار اونم بره ، من دارم عقده ای میشم

 

اون قدر سرت به زیر بود ، واسم دست تکون ندادی

 

اون قدر بزرگی کردی که دیدم واسم زیادی

 

قایق ِ قدیمی بودم ، دلتو دادی به کشتی

 

از کنار قایق من باگذشت بودی ، گذشتی

 

اینقدر حرفامو خوردم ، دلم از دستت پره

 

میرم و عاشق میشم ، شاید بهت بربخوره

 

بی تو این دل چقدر غریبه است

 

هنوزم تنهاترینه

 

آره تو راست میگی ، قسمت همین بود

 

قسمت من از اولم رنگ چشمای تو بود

نوشته شده در چهارشنبه 1393/01/06ساعت 17:0 توسط افشین|



من دست شسته ام ز غرورم برای تو

افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو

زین روزهای خسته ملولم ، بیا ببین

این دل چگونه می شکند زیر پای تو

گفتی تو هم شکسته دلت مثل ِ من ولی

باور نمی کند دلم این ادعای تو

گفتی صبور باش ، صبورم ولی چه سود

عمری منم و حسرت ِ یک دم وفای تو

می بخشمت برو ، به دلم پشت کن برو

بخشید دل تو را ، بگذشت از خطای تو

یک روز می رسد که ببینی میان ما

یک فاصله هست و چشم تری از جفای تو

شاید دوباره تر شود این گونه ها ز اشک

از حسرت تو ، بغض تو ، شاید جفای تو

یک شب به عشق می رسد دلت آخر ولی

آن شب هنوز می تپد این دل برای تو ...

نوشته شده در پنجشنبه 1392/07/11ساعت 12:46 توسط افشین|



می خوام رو سنگ قبرم این باشه

 

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

 

قشنگ ترین خاطره ی عمرم

 

غروبی که خیلی دل انگیز شد

 

رو سنگ قبرم بنویس

 

روزی اومد به امید ِ آخر

 

ولی حالا بدرقه ی راهش

 

داغی که موندش رو دل ِ مادر


نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/15ساعت 16:4 توسط افشین|



اگه این رسمه که تنهام بذاری ، باشه برو

اگه تو دوسم نداری ، بی خیال باشه برو

ولی تو بدون که من تو برزخَم دوسِت دارم

حتی تو دروغیم نگفتی دوسِت دارم

باشه برو ولی بدون این دل ِ من خدا داره

آرزو می کنه خوش باشی خدا کنه

منم توی خاطره ها هِی خودمو دار می زنم

با چشمای زخمی و خستم  واست زار می زنم

رفتی و دلم با غم سازگاره

چشمام گریون شده باز به یادت

بگو پس چی شد اون همه احساسات

می خوام بگم تا بشه دل آزاد

من که تو رو می دیدم هر هفته هفت روز

حالا چطور بگم که اون روزا رفته افسوس

آره ، من حتی از خدا گله دارم

یاد همه خاطرات  کافیه که ببارم

فقط اینو بدون توعاشقی ادعا داری

اینو بدون واست کسی نکرد مثل ما کاری

عشق مثل بوی عطره که می پره میره

هر کی میاد یه تیکه از ما میکنه میره

داره منو دیوونه می کنه سکوتت

دلم دیگه مرد ، رو به سقوطه

گفتی اگه با من باشی ، داره کسر شأن

حالا بیا سر خاکم  با یه بسته شمع

قصه ی عشق من و تو  آخه چرا مثل خوابه

دل من خیلی خسته است ، از تو خیلی گله داره

اگه تو اومدی پیشم ، بنویس رو سنگ قبرم

عشقم عاشق بود و مُردش ، بنویس دادی زجرم


نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/07ساعت 18:48 توسط افشین|



نمی دانم عشق را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود

بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود

بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود

و بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود

نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/15ساعت 13:13 توسط افشین|



چه تلخ می گذرند لحظه ها

آسان می میرند ثانیه ها برای تولد دیگر ثانیه ای

من آرام می گذرم در هر ثانیه بر سایه های غم

اینجا مرگ ِ زمان حادثه ای آشنا نیست

زندگی چنان چون سیگاری می سوزد و می میرد با هر گام

در گذر از ثانیه ها جز خویش به هیچ نمی اندیشم

عمر را چه آسان می فروشیم ما

می بینیم غریبانه

می خندیم خودفریبانه

عاشقی را نیز از کف داده ایم چه آسان

نفس ها را روزی می شمردیم ، اینک روزها را هم گم کرده ایم

تو را من ، میان این همه آشفتگی پیدا کرده بودم

تویی که از جنس عشق ، آموختیَم پرواز را

نگو باورهایم را سپرده ای به فراموشی

گرفتارم مکن میان بازی ِ واژه ها

من به عشق اعتماد را آموختم

اعتمادم را به عشق رها کردم تا پرواز

اینک همه را خاطره می کنی در کتاب ، گوشه ی فراموشی اتاق؟


گرفتارم مکن میان خیل عظیم واژه ها ،
تنهایم
نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/25ساعت 18:32 توسط افشین|



به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

 

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

 

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/08/08ساعت 15:55 توسط افشین|



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند
آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواش تر برو ، من می ترسم
مرد جوان : نه ، اینجوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگی که دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی
مرد جوان : منو محکم بگیر
زن جوان : خوب حالا میشه یواش تر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد ،  یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ، پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/17ساعت 15:11 توسط افشین|



  قانون ِ تو تنهایی ِ من است و تنهایی ِ من قانون ِ عشق!

  عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست!

  چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی

   که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان  پرستاره کنی

 

   و خود در تنهایی و سکوت با چشمان خیس ِ از غرور، پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

   

   و خاموش و بی صدا به شادی ِ ستاره های از تو گشته جدا، دل خوش کنی 


    و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری ...
نوشته شده در سه شنبه 1391/07/04ساعت 13:12 توسط افشین|




مطالب پيشين
» بی پناه
» قایق (از مجید خراط ها)
» شکسته دل (از سپیده آماده)
» وصیت نامه
» دل من خدا داره (از مهدی مورگان)
» نمی دانم
» تنهایم
» به چه می خندی تو؟
» داستان عشق واقعی
» قانون عشق
Design By : ParsSkin.Com